رضا ارحام صدر عصر یکشنبه 24 آذر ماه در منزل خود در اصفهان از دنيا رفت.اين بازيگر قدیمی سينمای ایران که در هنگام مرگ 85 ساله بود، ارديبهشت ماه 1302 در محله باقلعه اصفهان متولد شد و فعاليت هنري خود را از سال 1326 و با بازي در تئاتر آغاز كرد.او در واقع از پايهگذاران تئاتر در اصفهان محسوب ميشود. مرحوم ارحام صدر در سال 1336 با فيلم «شب نشيني در جهنم» وارد سينما شد و سپس در فيلمهايي همچون «علي واكسي»، «ستارهاي چشمك زد»، «مردان خشن» و...در سالهای قبل از انقلاب و«جعفرخان از فرنگ برگشته»، «نصف جهان» و «افسانه شهر لاجوردي» در بعد از انقلاب بازي كرد.از نمايشهاي او نيز ميتوان به «رفيقناجنس»، «بوقلمونها»، «كدام يك از دو»، «دلقكها»،«وادنگ»، «خروس بيمحل» و... اشاره كرد.آخرين فعاليت سينمايي اين بازيگر كه به دليل كهولت سن كمكار بود، به فيلم ويديويي «درسا» محسن دامادي در سال 84 برميگردد.فيلم مستند «شكرپاره» از آخرین فعالیت های سینمایی وی ضمن نمايش قطعاتي از فيلمها و نمايشهاي رضا ارحامصدر به مرور خاطرات وي پرداخته است.
روزگارى نه چندان دور تلويزيون به خانه هاى ما آمد، با خودش كارتون هاى دوست داشتنى آورد و داستان هايى كه هرگز از ذهن ما محو نخواهند شد.
امروز هر پدر و مادرى وقتى جلوى يك فروشگاه فيلم هاى كارتونى بايستد با تعجب بسته بندى كارتون هاى نسل هزاره سوم را خواهد ديد كه روى آنها اسامى عجيبى نوشته شده و تصاوير شخصيت هاى فلزى و روباتیک روى آنها حك شده است. يقيناً همه اين پدر و مادرها در چنين لحظاتى به ياد دورانى مى افتند كه تلويزيون دو شبكه داشت و هر شبكه يك ساعت براى بچه ها برنامه پخش مى كرد كه همين يكى- دو كارتون و چند ميان پرده عروسكى ساخت وطن بزرگترين سرگرمى تصويرى آن نسل بود. در سال هايى نه چندان دور از ويدئو و آتارى و گيم و DVD خبرى نبود، اما كارتون هاى جذابى بود كه به جاى خشونت و تصادف و اكشن پر از داستان هاى شيرين بود. كارتون هايى كه هم دلنشين بودند، هم آموزنده و البته بعضى هايشان سريالى بودند وـ با آنکه سانسور شده بودند ـشش ماه تا يك سال طول مى كشيد تا به پايان برسند.
وجه مشترك بيشترشان هم جست وجو به دنبال مادر و خانواده بودند. مثل نيكو، باخانمان، بل و سباستين، هاچ زنبور عسل و ...، شخصيت بعضى هايشان بدون مادر بودند. مثل بنر، سندباد، حنا، جودى آبوت، گاليور و ...، تعدادى از قهرمانان هم اصلاً نه پدر داشتند و نه مادر اما بشدت دوست داشتنى بودند مثل پلنگ صورتى، سرندى پيتى، پت و مت، گوريل انگورى و ...
در روزگاران كودكى ما سريال هاى دنباله دار بيشترين طرفدار را داشتند كه در اين ميان پينوكيو، سندباد، بينوايان، رامكال، بچه هاى مدرسه آلپ، بابالنگ دراز، خانواده دكتر ارنست، مهاجران و ... را مى توان نام برد، اما از ميان صدها كارتون اپيزوديك چند كارتون بيشترين خاطره را به ياد پدر و مادرهاى امروز مى اندازد؛ تنسى تاكسيدو و چاملى، پروفسور بالتازار، ركسى، لولك و بولك، كايوت و پرنده سريع (ميگ ميگ)، معاون كلانتر، يوگى و دوستان، گاليور، دهكده حيوانات، موش كور، تام و جرى و ...
اين روزها فيلم هاى سينمايى زيادى از آن سوى آبها به خيابان هاى شهرهاى ما مى رسد، برخى
از اين توليدات به مدد چند شركت دولتى و خصوصى دوبله و تعدادى هم با زيرنويس در مغازه ها عرضه مى شوند، اما بسيارى از اين كارتون ها نمى تواند خاطره كارتون هاى ساده و خاطره انگيز آن روزها را تكرار كند، نسل امروز به هر حال با مرد عنكبوتى، هالك، لاك پشت هاى نينجا، شگفت انگيزان و ... عجين شده است. كارى هم نمى شود كرد، موجى است كه راه افتاده و بچه ها حق انتخاب ندارند، تلويزيون هم با همه سخت گيرى هايش به وفور كارتون هاى پر از خشونت و تصادف و انفجار و شليك پخش مى كند. در اين ميان نمى توان جلوى «ديدن» را گرفت اما مى توان برنامه هاى متعادل تر را جايگزين كرد.رابين هود را يادتان هست هاكلبرى فين، ماركوپولو، آرزوهاى بزرگ، پسر مبتكر، لوله پاك كن، سه كله پوك و...
كرگدن با سرو صدا به تئاتر شهر آمد.هياهو براي هيچ.نمايشي كه به نظر مي رسد بيشتر سينمايي است تا تئاتري.فرهاد آئيش كه در هدر دادن انرژي و شوق بازيگران سينما روي صحنه تئاتر يد بيضا دارد اينجا هم تلاش كرده تا از رهگذر حضور چهره هاي سينمايي تماشاگر گريز پاي تئاتر را به سالن اصلي تئاتر شهر بكشاند و در اين رويكرد ظاهرا هم توانسته موفق عمل كند، چرا كه سالن ۳۵۰ نفره هر شب پر از آدمهايي است كه آمده اند چهره هاي پرده اي را روي صحنه ببينند.اما اين تنها يك روي سكه است.
موضوع آمدن بازيگران سينما و تلويزيون بر صحنه تئاتر اتفاق تازه اي نيست شايد سالها پيش(۱۳۷۲) بود كه مجيد جعفري ابوالفضل پور عرب و فريماه فرجامي را به اجراي "آنشب كه تورو زنداني بود" دعوت كرد و رونق را به مدير تئاتر شهر هديه داد.اين اتفاق بعدها نيز تكرار شد كه نمونه اش يكي دو سال نخست دولت خاتمي بود.به اعتقاد من نفس قضيه نه تنها محل اشكال نيست بلكه بسيار هم ارزشمند است كه بازيگران سينما از سايه حضور در هنر مادر تئاتر نظم و تمركز بياموزند و به ابزار كار خود(بدن،صدا،بيان،حس) نيروي تازه اي ببخشند.بازيگران مهاجر هم اداي ديني به خواستگاه خود كرده و يادآور توانايي خود روي صحنه تئاتر باشند. اما فرهاد آئيش به جاي بهره گيري از توانايي بازيگران مهاجر تئاتر يا استفاده از شور و شوق بازيگران شناخته شده سينما،خود مسحور اين ستاره ها شده و كيفيت اجرايي را فداي جذب تماشاگر كرده است.كاري كه او پيش از اين در تله تئاتر "خرده جنايت هاي زن و شوهري" با حضور نيكي كريمي و محمد رضا فروتن كرد تا جايي كه منتقدان ضعف هاي آشكاري در اجرا، ميزانسن و بازي ها بيان كردند. او اينجا هم به جاي توجه به متن قدرتمند اوژن يونسكو نمايشنامه خودش را اجرا مي كند و از سوي ديگر بازيها نيز در پس اين متن بازنويسي شده و اجراي ضعيف گم مي شوند. در اين نمايش مهدي هاشمي (در نقش برانژه)،شهاب حسيني(بوتار)،آتنه فقيه نصير(ديزي)،صابرابر(پيرمرد)،مائده طهماسبي(زن صاحب گربه و دودار)،احمد ساعتچيان(ژان)، فرهاد آئيش و... بازي مي كنند.هاشمي كه پس از سالها(حدوديك دهه) دوباره روي صحنه آمده، گرچه بازيگر توانايي است و خوب ظاهر مي شود اما عالي نيست و نمي تواند در نقش مردي دائم الخمر كه عشق و آگاهي نجات بخشش بوده ظاهر شود،بازيگري كه بيشتر مي آمد دكتر قريب اروپايي باشد.صابر ابر با گريم پيرمردي اش اساسا جاي كار ندارد و البته در بازي دونفره با آئيش نمي تواند در مقابل جنس بازي آئيش برابري كند.آتنه فقيه نصير هم درك درستي از نقش ندارد و ضعفش در بازي صحنه فينال با صدا سازي ناشيانه اش آشكار مي شود.مائده طهماسبي كه در نقش زن خوب ظاهر شده در جاي دودار صداي زنانه اش بازي در نقش مرد را به باور نمي نشاند.اما شهاب حسيني كه ظاهرا دو كار تئاتر دانشجويي هم داشته بيش از همه انرژي مي گذارد و با آنكه در مونولوگ هاي بلند نفس كم مي آورد اما در مجموع بهترين بازيگر تازه كارهاي ميدان است. مي ماند ساعتچيان كه بازي خوبش ميان بقيه گم مي شود و نمي تواند تعادل ايجاد كند. "كرگدن" نمايشنامه اي در موضوع مقام والاي انساني است و مي كوشد با بيان ابزورد داستان پوست انداختن مردم يك شهر و تبديل شدنشان به كرگدن استحاله انسان را شكل عيني ببخشد.داستان از مقابل كافه اي آغاز مي شود و به تدريج كرگدن ها شهر را در سيطره خود مي گيرند تا آنجا كه جز يك تن كسي باقي نمي ماند، برانژه اي كه حالا در اكثريت كرگدن ها گرفتار شده است.به نظر مي رسد اين داستان حيرت انگيز در اثر فرهاد آئيش به كاري شتابزده و خسته كننده تبديل شده كه تنها مي توان به حضور ستاره هايش دل بست.چهره هايي كه پس از چند دقيقه اهميت ستاره بودنشان از دست مي رود و تماشاگر بايد با اجرايي ملال آور سپري كند.
مطالب مرتبط: بازيگراني كه روي پرده موفق ترند تا صحنه تئاتر
صبح پنجشنبه شبكه اول برنامه اى را پخش كرد كه متفاوت از آثار تلويزيونى بود كه همواره روى آنتن مى رود.اين تفاوت در دو چيز خلاصه مى شد نخست در نگاهى كه به شغل «گوركنى» داشت و دوم در نوع انتخاب شخصيت گوركن.
اين برنامه كه «آواز زندگان» نام دارد و محصول مستندى از گروه اجتماعى شبكه اول است توسط بيژن شكرريز كارگردانى شده و ظاهراً چهارشنبه ها روى آنتن است كه تكرارش پنجشنبه پخش مى شود. در آخرين قسمت پخش شده اين مجموعه ۱۳ قسمتى سازنده اثر به سراغ زندگى و احوالات يك گوركن رفته بود كه از قضا نه تنها از شغلش راضى بود بلكه به آن افتخار هم مى كرد و در اين مسير همسر و دخترش هم شغل او را شريف، انسانى و مناسب ارزيابى مى كردند و هر سه تأكيد مى كردند كه هم اين دنيا را دارد و هم آن دنيا. اتفاقاً آن دنيايى بودنش به واسطه نمايش مرگ و تشييع جنازه و كفن و دفن پررنگ تر ديده مى شد و بيننده را متقاعد مى كرد كه شغل، شغل است و آنچه اهميت دارد كيفيت اجراى آن است و ارزشى كه هر كسى مى تواند به كارش ببخشد. در جايى از برنامه هم مصاحبه شونده اصلى (گوركن) تأكيد مى كرد كه تلاش مى كند به نحو احسن كارش را انجام بدهد و رضايت خاطر بازماندگان را به دست آورد.يكى از نكات اين كار در انتخاب صاحب شغل بود كه با لباسى آراسته در محل كار و منزل ظاهر مى شد و در حالى كه سر و صورتش به شكل مناسبى اصلاح شده بود از سختى كار و دغدغه هاى زندگى اجتماعى مى گفت. او اهل شعر و سخن و مدح هم بود تا آنجا كه مخاطب در گريزى به لحظه مرگ خود آرزو مى كرد كاش او پيكرش را دفن كند با آن نگاه مهربان و قلب رئوف و دست هاى دوست داشتنى اش.در مقابل اين شخصيت گوركن جوانى هم بود كه در مقام «ضد قصد» در فيلمنامه از كارش ناراضى بود و از دست انداختن دوستان گله مى كرد و بزرگترين آرزويش اين بود كه كسى نميرد تا او گورى نكند و با اين حساب كسى هم او را گوركن صدا نزند.در بخش هایی از مستند یاد شده گوینده(نریتور) با صدایی دلنشین اشعاری را با ادبیات مرگ و خاک و روح بیان می کرد که تصاویر تشییع و تدفین صفحه را پر کرده بود.نكته اصلى در ساختار چنين برنامه هايى جدا از آشنايى زدايى با مقولاتى همچون مشاغل خاص (گوركنى، آجرپزى، حلاجى، دلاكى و...) فضاى مستندى است كه از نگاه سازنده مى گذرد و در تلطيف عناصر موجود تصويرى تازه با نمايش لايه هايى پنهان است كه تماشاگر را به وجد مى آورد و او را پاى جعبه جادو مى نشاند.باید پذیرفت رسانه ای که پای در هر خانه ای کشیده است رسالتی فراتر از سرگرم کردن و ایجاد نشاط دارد،رسالتی که نقش آگاهی دهنده آن پررنگ تر است و می کوشد قهرمان های ناشناخته اجتماع را معرفی کند،قهرمان هایی که هر روز با مرگ ده ها انسان سروکار دارند اما ارزش های انسانی را در پس تلخی مرگ فراموش نمی کنند.قهرمان هایی که در اینجا گورکن معرفی شدند.
کنسرت بزرگ گروه دارکوب که قرار بود با آواز مهران مدیری برگزار شود لغو شد.برابر آگهی چاپ شده در صفحه آخر ايران امروز این کنسرت با خوانندگی مهران مدیری و سرپرستی همایون نصیری قرار بود از ۱۱ آذر به مدتی نامعلوم ( احتمالا بسته به استقبال مردم) در سالن اریکه ایرانیان واقع در شهرک غرب برگزار شود.البته صمد طالقانی مدیر برنامه گروه دارکوب به خبرگزاری فارس گفته:«طبق برنامهریزیهای صورت گرفته قرار بود گروه دارکوب به همراه مهران مدیری از 11 آذر در تالار بزرگ کشور کنسرت خود را برگزار کنند اما متاسفانه صدور مجوز این کنسرت در آخرین مرحله از سوی دفتر موسیقی ارشاد متوقف شد».
قراین نشان می دهد احتمالا تبلیغات زود هنگام پیش از گرفتن مجوزهای لازم شاید هم مقاومت مسوولان دربرابر حضور ستاره های سینما در کنسرت ها دلیل این امر باشد.به هر تقدیر علاقه مندان این کنسرت به اماکنی که بلیت ارائه می دهند(دارینوش،ققنوس،سیاه و سفید،کارنیکس،رسانه و...) مراجعه نکنند که فعلا خبری از کنسرت نیست.بد نیست بدانید که گروه دارکوب که اوایل سال قرار بود با حضور محمد رضا گلزار و حامد بهداد در حوزه هنری کنسرت بدهند به دلیل نداشتن مجوز از مرکز موسیقی وزارت ارشاد جنجال هایی صورت گرفته و در نهایت لغو شد و چندی بعد(۲۹ تا ۳۱خرداد) در اریکه ایرانیان و البته با مجوز ارشاد اجرا شد.این بار از گلزار خبری نبود و بهداد به علاقه مخاطبان پاسخ داد.
احمد آقالو هم رفت. همان كه كاتب دربار بود در سريال «سلطان و شبان». آقالو روزهاى آخر زندگى اش دوران سختى را گذراند، بيمارى سرطان تا مغز استخوانش رسوخ كرده و رنج همواره همنشينش شده بود اما او بازيگرى را رها نكرد و تا آخرين ماه هاى ۵۹ سال زندگى اش به فعاليت هنرى ادامه داد.آقالو بازيگرى نبود كه از سر تصادف به اين حوزه وارد شده باشد، او هنرپيشه فارغ التحصيل از دانشكده هنرهاى زيبا بود و بيش از سه دهه فعاليت او را به بازيگرى توانا در حوزه تئاتر، راديو، تلويزيون و سينما تبديل كرده بود.صدای دلنشین و رسا و نیز مهربانی اش زبانزد همه بود حتی آنها که فقط تصویرش را دیده بودند.
زنده ياد آقالو متولد ۱۳۲۸ شهر قزوين بود. پيش از آغاز كار در سينما در حوزه تئاتر فعاليت داشت. «داد شاه» ساخته حبيب كاوش اولين حضور سينمايى او به شمار مى آيد. بعدها در ۱۰ فيلم ديگر نيز بازى كرد كه معروف ترين آنها پاتال و آرزوهاى كوچك، گاهى به آسمان نگاه كن و يك تكه نان است. آقالو سال گذشته در فيلم «پاداش» ساخته كمال تبريزى بازى كرد كه آخرين فعاليت سينمايى اوست. اين بازيگر در تلويزيون نيز فعاليت هاى زيادى داشت كه از مشهورترين آنها بازى در نقش كاتب سريال «سلطان و شبان» مى توان اشاره كرد.کار دیگرش بازی در نقش همشهری اش عارف قزوینی در سریال "شهریار" بود. آقالو در آخرين فعاليت تلويزيونى خود در نقش استوار سرمدى در سريال «يك مشت پرعقاب» بازى كرد كه به علت بيمارى اش نيمه كاره مانده و پرويز پورحسينى نقش وى را دنبال کرد. حضور در تله تئاتر (همه پسران من، بازرس وارد مى شود، ماه پنهان، پسران طلايى و...) از دغدغه هاى اصلى او بود.ازدواج آقاى مى سى سى پى، پل، آنتيگونه، خروس، حكايت شهادت خوانى قدمشاد و... نیز از معروف ترين كارهاى مرحوم آقالو روى صحنه تئاتر بود. ده ها نمايش راديويى هم در كارنامه وى ثبت شده، آقالو سال ۵۸ توسط صدرالدين شجره به راديو دعوت شده بود و اين اواخر به علت ناتوانى جسمى تنها در اين عرصه فعاليت داشت. بيان و صداى خاص از جمله ويژگى هاى بازيگرى آقالو بود. فيزيك و صورت استخوانى اين بازيگر را قادر مى ساخت تا نقش آدم هاى ساده و بى پيرايه را بخوبى ايفا كند.او چندان اهل حضور در محافل هنرى و مصاحبه نبود و ترجيح مى داد سرگرم كار خود باشد. با اين حال معتقد بود بازيگر مى تواند آموزه هاى كلاسيك را كنار بگذارد و با شيوه خود به ارائه نقش بپردازد.
يادش گرامى باد.